Solange :)

۴

چه بارونی میاد پشت پنجره ... چه صدای ترق ترقی توی لوله بخاری ... فقط خدا می دونه تموم پاییز و زمستون چقدر چشم انتظار این حس و حال بودم ... این بارون ... تموم اون روزهای چشم انتظاری نیومد و حالا اومد ... در نهایت بهار ... هیچ حسی نیست ... نمی خوام حتی تو کنارم باشی ... خیلی خوشبختم که حسی ندارم و خنثام و حداقل حالا نبودت ازارم نمیده ... من تو رو تو قلبم یجورایی کشتم، یعنی نه اینکه کشته باشم اما دیگه سعی می کنم نگات نکنم و بهت بی توجه باشم وقتی نمی تونم داشته باشمت ... بهتره بپذیرم دیگه ... حالا داره بارون میاد و من دلم خواست بعد از مدت ها بنویسم!!! اره بنویسم! می دونی چند وقته ننوشتم و دیگه نمی نویسم؟! ... از وقتی سکوت شدم ننوشتم ... ولی حالا می نویسم ... عاشق اینجام و تموم بلاگرها که مثل خودمن ... هرکسی با یه رنجی اینجا می نویسه ... هرکی یه دردی داره ... من بیزارم از ادمی که جلوش خودمو بخوام سانسور کنم، اینکه میگم یعنی ادمی که مجبورم باهاش در ارتباط باشم و به زور تحملش کنم ... دارم از پسری حرف می زنم که دوستم داره ... خیلی دوستم داره ... هفت سال ... همون سال اول بود که ترکش کردم ولی دوباره این روزها یعنی سه چهار روزه باهاش حرف می زنم ... خودش و دوست داشتنش نه تنها برام اهمیت ندارن بلکه دارن عذابم میدن ... یه جورایی بخوام قشنگ از ته دل گفته باشم حالم از تک تک سلول های وجودیش بههم می خوره چون سطحی ترین ادمیه که دیدم ... من حالم از ادم های بی مایه بهم می خوره :) ... دلم نمی خوادش و دلم نمی خواد وقتی کسی رو ندارم میل به تکست دادن درونم بیدار بشه که شده! از اینکه درک نمی کنه بیزارم ... بهتره هیچ حرفی باهاش نزنم ... فقط بلده زر عاشقی و دوست داشتن بزنه و در عمل هیچ پخی نیست ... بچه اس دیگه ... مرد یعنی 40 سالگی به بعد! ... دارم تحملش می کنم حداقل واسه تدریسم ... از ادم های احمقی که در حد مرگ یکی رو دوست دارن یه جوریم میشه ... اینا ترسناک ان، فاجعه ان ... چون اصلا نمیشه روشون حساب کرد ... لعنتی به خاطر تو هرکاری ازشون بر میاد ... کاش یکی بود یکم درک می کرد ... کاش می تونستم واسه کسی از جنس خودم حرف بزنم ... اخه لعنتی حرفی هم نیست ... رسما دست شستم ... منم و جهان کتاب و فیلم و موسیقی! ... می دونی حتی الان اگه توام کنارم بودی چیزی عوض نمی شد، همین قدر غریب، تنها، دور افتاده و متروک بودم ... شاید دستامونو دور فنجون نوشیدنی مون حلقه می کردیم و فقط خیره تو چشم های هم ... دنبال یه دوست مجازی خوب می گردم از جنس خودم ... که وقتی دلم می گیره وقتی فیلم می بینم یا کتاب می خونم یا هرچیزی که به وجدم میاره یا دردو برام یاداوری می کنه یا هرحس دیگه ای، بتونم باهاش حرف بزنم ... بتونم بگم و شنیده بشم یاحداقل اون بگه و من بشنوم اگه حوصله ام اجازه داد! ... این صدای بارون تو لوله بخاری منو یاد اون شبی می ندازه که واست صدای بارونو ضبط کردم و فرستادم ... تموم اون بی تفاوتی ها، امروز از من یه بی تفاوت درجه یک ساخته ... یه ادم که دیگه اصلا شبیه خود قبلش نیست ... همینه دیگه ... زندگی یعنی مسخ! متامورفسس!  ... از این کامنت هایی که برام می ذارین عمیقا دلشاد میشم ... یه لبخند هرچند کمرنگ اما میاد رو لبم و احساس می کنم که زنده ام ... تو این بارون هی یاد موری می افتم ... یعنی الان در چه حاله؟! تمرین خط؟! توی قابلمه؟! پای تیوی؟! تو افکارش؟! خوندن مقالات شاگرداش؟! ... یعنی الان اون نیم دیگر من، اون یکی شاندل داره چه غلطی می کنه ...

نظرات  (۴)

حتی اگه الان توام کنارم بودی چیزی عوض نمیشد...
خیلی عالی بود. ❤👌
پاسخ:
قربااانت ... نگاهت نایس بود :-*
سلاام عاشق خانم:)
بارون خیلی قشنگه و خوشکل و دوست داشتنی و کلا عشق منه:))
و بسوزه این حال بارون که ادم را یاد عشقش می اندازد:)
پاسخ:
اووم عاشق خانم :-D چه قشنگ ... درسته اما من دیگه عشقی ندارم ... حسی ندارم و خداروشکر :-) اوووم فقط دلم یه کار می خواد که باهاشخودمو سرگرم کنم ... یونی به تنهایی کافی نی
سلام :)
باران رحمت و لطف الهی همیشه بر سر شما مستدام ...
پاسخ:
:-)
شاندل؟ بیا بگو داری چه غلطی میکنی. :))
D:
پاسخ:
:-D :-) اووم احتمالا داره کاراشو انجام میده 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">