Solange :)

۳

داخلی- اتاق سولانژ- غروب

گوشی رو بر می دارم و می خوام تکست بدم, وسط پراکنده خوانی هام از مجله ادبی سر شوق اومدم, بحث پیت حلبی شد و اتیش و گرمای وجود, که یادش افتادم ... تصورش کردم بعد اون همه شکست و زمین خوردن هام و سختی دلش, که بالاخره اومده لب ساحل و صدای چرخ ماشینش رو ریگ های درشت سیاه ... از هپروت افکارم که یکم به دنیای واقعی فاصله می گیرم, گوشی رو بر می دارم, می خوام به یکی تکست بدم, لیست پیامک های اخیرو نگاه می کنم ... جیزس! از اخرین روزی که به فلانی تکست دادم چقدر گذشته ... زیر حرکت اسلوی شستم صفحه یکمی می سره بالا و یه پله پایین تر, اسمشو می خونم, شاندل ... اوه از مرز سیزده روز گذشت تکست ندادن هام ... شایدم بیشتر, کی می دونه؟! حتی اگه یه سال هم تکست ندم فکر نکنم جبران اون یه مدت ِکذایی مدام تکست دادن بشه ... هووف ... برو به درک لعنتی ... ته دلم به هم می خوره ... اخه مگه میشه یه ادم انقدر گند بزنه به در و پیکر شخصیتی که خودت ساختیش! ... دلم می خواد شاندلو بگیرم محکم بکنمش از تن اون ... جدا کنمش از اون بی غیرته لاس وگاسی! ... این لقب یونیکو می بینی؟! می چسبونمش رو پیشونیه سفیده مردهای لاسی! با همه و هیچکس می دن و می گیرن بی شرف ها ... دست سردم رو صفحه ی شصت و سه مجله و عطر کاغذیش سخت شده, از ورق کناری چشم های چاپلین با اون سیاه دلبر دورشون چشام و غم لرزیده نگاهمو قاب گرفته انگار ... دنبال چی می گردی چاپلین؟! اون نگاه سیاه سفیدت چقدر رنگ منه ... اون چشم های رک زده یه دریا حقیقت ابی از دلشون بیرون می زنه ... گوشی رو بر می دارم و می خوام براش بنویسم:هی تن لش, پس چه غلطی داری می کنی؟! پس اون نقش خوب تیاتر من چی شد؟! ولی به جاش لحنمو کلاسیک می کنمو به ژرونیمو تکست میدم که:مرد, این روزا مست یه تیاتر خوبم که بازی کنمش ... تکست بک میده که: نوشتم از حالم, برو بخون کیف کن خداوکیلی ... هووم دلم می خواد با دسته گیتار بکوبم فرق سرش از خوشی ... ذهن درگیر که چیزی حالیش نیس, یهو وسط یه تیاتر خوب قیافه ی سه در چاره اون یارو میاد جلو چشمم ... خداوکیلی حیف شاندل با اون پازلفی های ناپلئونی نیست که تو بازیش کنی؟! عطر دلبر کاغذ می زنه زیر دماغم, تلوتلو می خورم تو سیاه سفیده واژه ها ... هجده و هجده دقیقه اصلا معلوم نیس قراره چی رو یادم بیاره فقط هی دل دل می کنم تورق این مجله تموم شه شاید برسم سر نامه ی دیشب ... حالا حرف ها دارم باهات ... لعنتی عطر این کاغذ ها داره خطری میشه, انقدر که هوس کنم دستمو باهاش ببرم ... دستمو می زنم زیر چونه ام و یه ژست چه گوارایی می گیرم و به سرم می زنه چندتا پلان از سکانس دوست داشتنیتو همین حالا طرح بزنم ...

پ.ن : دوستان توجه بفرماین که کرکترها کاملا ساخته و پرداخته ذهن داستان ساز اینجانب می باشد،

و از سری تکست های کارگاهِ نویسندگیمه و بخشی از یه کار بلنده و جنبه شخصی نداره، مقسی از نگاهتون :)

نظرات  (۳)

با این فضای نوشتن آشنا نیستم ،  مغزم جا میمونه از نوشته ... من کارگاه لازمم!
پاسخ:
اوم متوجه ام ... امیدوارم جور بشه هر چه زودتر بری:)
۰۷ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۴۶ بانوی شرقی
زیبا بود👏👌
پاسخ:
مقسی از نگاهت :)
۰۶ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۲۶ آسـوکـآ آآ
آدماشم واقعی نیستن با اسمای تخیلی؟:|
من فک می کردم اشخاص وجود دارن :|
پاسخ:
هم ادماش واقع ان هم اسم هاش! این اسم ها تخیلی نیست جانم! پشت این اسم *شاندل* یه فلسفه نشسته ...
حالا اسپ بای استپ ... :) منظور از ساخته پرداخته ذهن یعنی اینجا کسی یه وقت به خودش نگیره،
وگرنه پشت هر داستانی یه زندگیه رئاله! مگه میشه هیچی نباشه!؟ :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">