Solange :)

۰

M

یه برگه آچار پشت و روی فشرده رو تو این پنل لعنتی تایپ کردم و با یه اشاره دستم و یه رفرش فاکین همش پرید! :) ... خب قطعا دیگه چیزهایی که نوشته بودمو نمی نویسم .... به درک! این یه نشونه کوچک بود که یادم بندازه همیشه قبل از اینکه فکرشو بکنی اتفاق می افته! ... همیشه زودتر از اینکه فکرشو بکنی دیر میشه و قبل از اینکه فکرشو بکنی باید برای روزنامه اگهی تسلیت بفرستی ... فروغم ... ولی حتما امشب یه استوری می ذارم و براش می نویسم حتی یه جمله ... براش می نویسم که داشتم در نهایت شب تو وبلاگ شخصیم می نوشتم و یادت افتادم با ترک گیگا ... یاد باورهای اون شبم و فرو ریختن ... البته که حسابی برام کمرنگ شدن و دیگه حتی ردی هم نمونده شاید و حس بدی ندارم ولی به هرحال یه گوشه ذهنم هست ... یاد دستاش افتادم ... و اون روز که تو اتاقش بودم و با هم صحبت می کردیم و وقتی داشتم می رفتم دستشو گذاشت روی قلبش و با خوشحالی و یه روح ارضا شده از هم جدا شدیم ... اره ما دوتایی که همیشه رابطمون فول آو ریسپکت بود .... بِیسش همین بود ... نه احساسی و عاشقانه ... اون مرد من نبود و هرگز نمی خواستم که باشه فقط بهش حس خوب داشتم ... با اون سطح بالای سواد و ... هنوز صداش، ته صداش تو گوشمه ... " میشه من یه خواهشی بکنم!؟ می خوام برم چای بخورم چون اعصابم خیلی خورده توام برو برای خودت بریز بخور ... میشه خواهش کنم فلان؟! میشه من خواهش کنم؟ میشه؟!" هنوز و تا همیشه اون فایل صوتی تماسشو دارم ... هنوز همه چیز مثل قبله فقط من دیگه تصمیم گرفتم هیچوقت بهش تکست ندم و بذارمش واسه همیشه کنار تا یه خاطره باشه ... تا جای خالیمو حس کنه ... هرچند زندگی به من اموخت کسی که لیاقتتو نداره هرگز متوجه جای خالیت که نمیشه هیچ، قدر وقت هایی هم که بودی رو نمی دونه ... و اصلا چیزی براش مهم نیست و خب واسه منم مهم نیست ... من انقدر مُردم که دیگه هیچی مرگ منو  اثبات نمی کنه اره! من انقدر کشته شدم و نشدم که حسابی قوی تر شدم! ... دیگه همیشه می رم ... هیچوقت نمی مونم ... خودم میرم چون خاطرجمع تره ... و اگه زرنگ باشی تا حالا فهمیدی که من اصلا بدست نمیام که از دست برم! ... :) دیگه تو فرندهای اینستام ندارمش و استوری هاشو نمی بینم و خودش متوجه این شده ... ولی استوری هامو می بینه ... ولی اون بن ژوق، بن ژوقِ با تاخیر یک ساعت و نیمه ... بن ژوقِ با تاخیر های چند ساعتی گذشته هم نبود ... البته اون همیشه خیلی زود تکست بک می داد ... خب حالا که چی؟! به درک! ... من اینطور حس کردم و براساس احساسِ منطقم تصمیم گرفتم ... اون لحظه می خواستم حالشو بپرسم که پشیمون شدم و برای همیشه شمارشو پاکیدم اگرچه تموم تکست هاشو از روز اول تا به حال دارم ... ولی اخرش امشب یه استوی می ذارم ... و اگه شده فقط یه جمله می نویسم ... و نه جمله ای که فکر کنه هلاکشم ... خودش می دونه هرگز اینطور نبوده ... اه اون هنرجوی لعنتی هم گفت که فردا تدریسو شروع کنم ... لعنت بهش ... داگ تو همه روابط :) ... هی وسط نوشتن مکث می کنم و به این فکر می کنم که واقعا نوشتن اینا واجبه؟! اصلا اهمیت داره؟! من دارم واسه کی می نویسم؟! واسه خودم یا مخاطب!؟ خب که چی؟!... جیزس دوباره دارم میرم سر خونه ی اول ... بذار بنویسم ... اخرش مردنه :) ... هوم من دیگه براش اهنگ نفرستادم ... شاید اون دیگه مشوق من نیست ... اره زمان همه چیزو با خودش می بره .... و الان حس می کنم کم کم دارم عصبانی میشم چون عرق خودمو تو لباسم حس می کنم، گرممه! ... لعنتی ... دستامو روی گوشی های هنزفیری تو گوشم فشار میدم و اجازه میدم با فراز و نشیب موزیک، با این حجم دردناکِ فوران، هرچی هست بیاد ... جاری بشه ... دارم میدیتیشن می کنم ... خلسه و مدیتِیت ... اوووم ... لعنتی الان بلند میشم سیگار کنت استرابری فیلترمو اتش می زنم و کام پشت کام ... تو دل اتوبان نشسته بودم ... امروز، این غروب تو دل چمن ها و جاده ... متامورفسس می خوندم و سهراب ... چرا باید یادم بیادش؟! چرا باید به یاد بیارم؟! حالا به یاد هم اوردم که چی؟! ... می دونی دارم به چی فکر می کنم؟! اینکه مهم نیست کی بهت یه اهنگو داده، وقتی یادش می افتی، فقط وقتی یادش می افتی که با اون ترک بهش فکر کرده باشی اره! و شاید اون یادم نیفته و البته که می افته ... اون ترک خیلی خاصه و  کی خاص تر از من تو زندگی اون؟! اوووم ... آااااا ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">