Solange :)

و سولانژ دوباره می نویسد! ... همین الان با حس و حال نایس دوست داشتنی دارم یکی از اهنگ ثیِوری کرپوریشن گوش می کنم و به این فکر می کنم که هروقت به اینستا خیلی نزدیک می شم از اینجا دور می شم و هر وقت به اینجا خیلی نزدیک می شم از اینستا دور می شم ... این یه مدت خیلی پست گذاشتم و خیلی نوشتم و نوشتم ... این روزها کلا خیلی می نویسم :) ... این اهنگ جدید خیلی رو مودمه ... منو برد به دنیاهای دور و درازی که بهشون تعلق دارم ... نمی دونم الان تو این پست می خوام در مورد چی حرف بزنم ... شاید بهتر باشه هرچی به ذهنم می رسه بگم ... انقدر ازش نوشتم و تو پس زمینه ذهنم بوده این چند روز که دیشب خوابشو دیدم ... ازش عصبانی ام ... دلم می خواد زود تر اون چندتا پست باقی مونده رو هم منتشر کنم و بعد برم سر وقت یه موضوع دیگه ... همین الان علی پیام داد که: "ده روزه که اصفهانم" ... نمی دونم چرا دلم ریخت ... از شدت دلخوری شاید ... دیگه دلم باهاش صاف نمیشه می دونم ... این همه مدت اصفهانه ولی نخواست همو ببینیم .... اگه می خواست یه حرفی می زد ... به درک ... دیگه هرگز دلم باهاش صاف نمیشه ... اگه خواست منو ببینه هم نمی رم ... بهتره زندگیمو بکنم و طفره نرم ... چقدر دلم برای مارلونم تنگ شده ... دلم براش ضعف میره ... اخ، همین الان قابلیت اینو دارم یه یه متن بلند بالا بنویسمو صداش کنم ... ماااارلون ... مااارلووونم ...

هر دفعه خواستم اینجا بنویسم دغدغه ی شروع داشتم ...

همین الان دارم به یه اهنگ اسپانیایی یا شایدم ایتالیاییِ

سو نایس با صدای سوفیا لورن گوش می کنم ...

حس و حالم دقیقا نمیدونم چیه ولی دوست دارم بهتر از این باشه ...

امروز فیلم خرچنگ رو دیدم ... یه پارادوکس واقعی بنظرم ... جالب بود :)

حس می کنم اینجا یکم سوت و کور شده ...

لیمو کجایی؟! ...

همین الان در حال لذت بردن از موزیک کاکوبند ...

این بند رو امروز کشف کردم ... واقعا از موسیقی شون به وجد اومدم!

خیلی وقت بود تو ایران دنبال یه همچین چیزی می گشتم!

این بند موسیقی احساست ملودیک شرقی رو با تکنیک موسیقی غربی عرضه می کنه!

با محوریت موضوعی انسان ...

واقعا داره روحمو ارضا می کنه ...

به نام او

لطفا این تکست رو با طعم یه والس ملوی دوست داشتنی به انتخاب خودت بنوش مخاطب جان :)

همین الان مست و سرشار از هوای مطبوع تیرماه و وینستونی که زدم سو نایس ام و اومدم یه چند سطری رو در حال لذت بردن ازوالس ملویی که خیالمو به پرواز درمیاره بنویسم ... همینطور که دارم می نویسم از نبضم ... توی گردن و مچ دست هام عطر تند و تلخ ادکلن مردونه ی گرم بلند میشه و حس دلپذیری رو تو دلم می ریزه مخصوصا که با عطر سیگار هم تو اتاق ترکیب شده ... اووووم (یه نفس عمیــــق) بی نظیره ... خب یک هفته ی شلوغ و پر ماجرا گذشت ... و خیلی اتفاق ها افتاد ... و من تو این فاصله خیلی چیزها یاد گرفتم و خیلی ایده ها برای نوشتن به دست اوردم و البته سوژه های ناب! ... امروز روز قلم بود و به افتخارش یه داستان ناتمام رو شروع کردم و تو اینستاگرمم پست کردم. می خوام تا هرکجا که میشه ادامه اش بدم ... با فرم و حالت بداهه، همینطور که امروز کاملا بداهه شروعش کردم ... می خوام این قدرت تخیل رو به چالش بکشم ... تو این هفته یه اتفاقاتی افتاد و یه دلی از من لرزید که می دونستم بعدش پشیمون میشم و همینطور هم شد و خیلی این چند روز تلخ گذشت ... همه ی اون خوشی چند روز اول تا اخرین روزی که بود، زهرمار شد و خب پیش بینی کرده بودم. حالا انگار کم کم دوباره دارم به زندگی عادی برمی گردم. لامصب من خیلی پتانسیل عیاشی دارم و این هم خیلی خوبه هم بد ... :)) نباید بذارم دیگه ضربه بخورم ... انگار ادم بشو نیستم :))) بهرحال که خداروشکر هرچی که بود گذشت ... هه، حالا اون امشب بعد از سه چهار روز یادش افتاده بود واسه من تو دایرکت، قلب بفرسته! اول حواسم نبود داشتم تایپ می کردم، یعنی نمی فهمیدم دارم چیکار می کنم. داشتم همه ی افکارمو تایپ می کردم، ناراحتی و دردی که تو این چند روز از دستش کشیده بودم، ولی بعد قرارم با خودم یادم اومد و به جبران همون چندتا پیامی که دید و جواب نداد منم قلبشو قلب بک ندادم! و دیگه هم از این خبرا نیست ... ولی یک سوژه نابِ درجه یک شد واسه نوشتنم که فکر می کنم به احتمال خیلی زیاد تو این داستان ناتمام ازش استفاده می کنم ... جااانم الان که دارم تند تند تایپ می کنم این والس واقعا منو مست کرده با عطر ادکلن و سیگار ... اوووم، هی نفس عمیق می کشم و تو دلم حس های خوب می ریزه ... حس و حال قشنگ، حس و حال نویسندگی و اینکه من بالاخره هر چه زودتر یکی از کارهامو چاپ می کنم و به ارزوی دیرینه می رسم ... ایجانم ... این یک هفته که نبودم، فقط ننوشتم ولی می اومدم اینجا و وب هایی که دوست داشتمو می خوندم و لذت می بردم. حتی وب هایی رو می خونم که از نویسنده هاشون ممکنه خوشم نیاد یا دلمو شکسته باشن! ... بهرحال بنویسید و بنویسید ک خیلی از شماها هم با این قلم قشنگی که دارین نویسنده های اینده این ایشالا :) واقعا بلاگ نویسی رو دوست دارم و لذت می برم از همه ادم هایی که می نویسن و انقدر مارک دارن :) ... ایجاانم وقتی به اینجای والس می رسه که پیانو و ویولن با هم میکس میشن دلم می خواد وسط این نوشتن پاشم وسط اتاق تانگو برقصم مثل اغلب شب ها، با یه وینستون تو دستم و حلقه ی نقره دوست داشتنیم تو دستم راست، و هی چرخ و چرخ و عوض کردن پاها و دلبری دست ها ... ای جان دلم ... شاید همین الان مخاطب جان، بگی که خب این اهنگ ها رو با ما هم شر کن، لذت ببریم. می دونی، اهنگ هامو شر نمی کنم چون برام حکم ناموسم و دارن بعد از کتاب هامو دیگر چیزها :) ... "زندگی واقعا بدون موسیقی، بی شک یه اشتباه بزرگه!" نیچه ی بزرگ :) ... این حس خوبی که من دارم می دونی می خواد چی بگه؟! می خواد بگه وقتی قلبتو دنبال کنی و به ندای درونیت گوش بدی همیشه خوشبختی ... حتی اگه به خیلی چیزها نرسی یا مثلا ارزوهای خیلی بزرگ، اما همیشه یه چیزایی برات می مونه که احساس خوشبختی کنی ... مثل من که الان پا میشم یه دست تانگو می رم با این والس دوست داشتنی ... می دونی مخاطب جان اگه از جنس خودمی دوست دارم نظرمو باهات شر کنم ... ما زن ها تو هرجایگاهی که باشیم خیلی بالاییم و قابل ستایش، و بنظرم باید حسابی و کاملا حواسمون به خودمون باشه ... من نمی گم خودمونو ارزون نفروشیم. من می گم: "ما زن ها، هرگز نباید خودمونو بفروشیم، چون ما شاهکار خلقت ایم، تکرار نشدنی و بی همتا. باید خودمونو مثل یه چیز مقدس دوست داشته باشیم و ستایش کنیم..." من نمی خوام بگم جنس مرد لولوئه و ما رو می خوره. من خیلی زخم خوردم از مردها ... همه جورشونو دیدم. خیلی درد کشیدم اما هنوز هم می گم اگه با هزارتا مرد دیگه مواجه بشم که زخم بزنن من اعتقادمو به مردهای خوب از دست نمیدم ... چون واقعا هستن ادم های خوب، درسته کمیاب ان ولی به وجودشون باور دارم ... این دنیا خاکستریه ... یعنی هم خوب داره هم بد هم خاکستری! باید بگردی ادم خوب ها رو پیدا کنی، بدها رو هم داشته باشی چون خیلی واسه یاد گرفتن و خیلی چیزهای دیگه به درد می خورن ... اگه ادم خوب هم پیدا نشد، میدونی، اشکال نداره فقط باید راه و رسم این تنهایی اگزیستانسیال رو بدونی ... بدونیم ... بدونم ... من واقعا به این معتقدم که این روزها خیلی از ادم ها حال دلشون خوب نیست و همه رو بازی میدن ... فقط می خوان زخمی کنن ... همه وجدان پاک من و تو رو ندارن مخاطب جان ... میان و میرن و دردهاشونو، غم هاشونو، دو گانگی ها و تموم سنگینی هاشونو رو دوش من و تو می ذارن و میرن ... اونوقت از ما وقت یه باور شکسته می مونه یعنی شکسته تر و له تر از دیروز ... گاهی فکر می کنم ما باید عمیقا از باورهامون محافظت کنیم اما وقتی خیلی عمیق می شم می بینم که این مورد اصلا امکانش نیست چون ما نمی تونیم از مواجه شدن با ادم ها جلوگیری کنیم یا متوقفش کنیم ... دارم یاد می گیرم تو همین تنهاییم بهترین زندگی رو واسه خودم بسازم و به اهداف و ارزوهام برسم و پیشرفت کنم. همیشه ادم خود ساخته ای بودم و هرچی یاد گرفتم و به هرجا رسیدم از خودم بوده ... می دونی، من بشدت با بتهون جانم موافقم :" من نیومدم به این دنیا که خوش بگذرونم، من اومدم کارهای بزرگ انجام بدم:) " ... من اومدم تا یه نویسنده درجه یک باشم ... یه استاد زبان لاتین و در اخر یک پیانیست و نقاش ... من اومدم تو این دنیا تا فقط و فقط جای خودم باشم و دین ام رو به این جهان ادا کنم ... من اومدم تا از خودم خاطره و رد خوشی به جا بذارم ... من امده ام تا لحظه های ابی را دیوانه وار تجربه کنم! :) ... برای نوشتن ادامه ی این داستان ناتمام هیجان دارم ... می خوام لا به لای کتاب ها و نوشته ها دنبالش بگردم و برم ببینم این شخصیت تا کجا می خواد تکثیر بشه و منو تا کجاها با خودش و تخیلش همراه می کنه! :) ...

به نام او

همین الان دارم یکی از اهنگ های شارل آزناوور رو گوش میدم

و خیلی حس و حال نایسی دارم ... خداروشکر :))

دیروز عصر رفتم بیرون کلی قدم زدم و پیاده روی و موزیک و عشق ...

خیلی عالی بود مخصوصا که تصادفی دیدم دکه روزنامه فروشی بازه

و مجله داستان همشهری رو خریدم و این خیلی عشقه!

چون الان می خوام با کلی حس خوب بشینم مطالعه کنم و

شخصیت های داستانمو بال و پر بدم ... :) هورا ...

ولی می دونی همه این حس های خوب از چی میاد؟!

از خواب خوب و تغذیه سالم! واقعا دارم روش کار می کنم ...

دیشب ارام بخش خوردم و با اینکه دیر خوابیدم

ولی خواب خوب دیشب امروز قشنگمو می سازه :)

از اون روزی که اخرین تانگو مارلون رو دیدم

خیلی مشتاق بودم به دیدن بقیه فیلم هاش ...

تا حالا اینا رو دیدم :

اخرین تانگو در پاریس

انعکاس در چشم طلایی

به من گوش کن، مارلون

اتوبوسی به نام هوس

و تو این روزها هم می خوام اینا رو ببینم :

در بارانداز

سایونارا

کنتسی از هنگ کنگ

همشون واقعا فوق العاده ان! :) با بازی درخشان و بینظیر مارلون

ایشالا درموردشون تو پست های اینده حسابی می نویسم :)

وقتی از چیزی خوشم بیاد و عاشقش بشم، هر چیز که باشه

با عشق و پشتکار تا اخرشو میرم ... :)

مارلون هم یکی از مهم ترین ادم های زندگیمه ...

می دونی یجورایی واسه یه شخصیت هایی که ورای زمان هستن

نمیشه اصلا مرگ رو متصور شد ...

اینا همیشه بودن، هستن و خواهند بود :)