Solange :)

آخرین مطالب

دوباره شب شد ... دوباره نیمه شب ... قبل از نوشتن اول همون ترک یونیک خودمو پلی می کنم و حسابی پای لپتاپ و هنزفیری تو گوش می رقصم و حس و حالی که بایدو به خودم می گیرم و سو نایس شروع می کنم به نوشتن ... تا همین نیم ساعت پیش داشتم یکی از فیلم های اسپشل اقام مارلونو می دیدم که نصفش موندو گذاشتمش واسه فردا :) ... موریتوری :) دیوونه ی مارلونم ... خدای من می پرستمش با تک تک سلول هام ... وای تو سرم حسابی غوغاست ... استاری آیز میاد وسط افکارم ... به وازریک فکر می کنم ... پیپش ... کاپتان بلکش ... کتش ... چشم های مارلونم ... هیکل چهارشونه اش ... هی لسن، به درک که هیچوقت قرار نیست یه کتاب بنویسم ... خب پس لطفا به خودت سخت نگیر واسه نوشتن ... بی قاعده بنویس ... درگیر و شلوغ و اشفته بنویس ولی فقط بنویس! بیا بهم قول بده از نوشتن دست نکشی ... قراره مطالعات موسیقایی رو سخت گیرانه پیگیر باشم ... ارکستر سمفونیک ... اوه مای گاد براش هیجان دارم ... قراره همین روزا دوباره مونلایت بتهوون کبیر، المانی دوست داشتنیو بنوازم ... دوباره قراره شاید حتی واسه موسیقی هم هنرجو بگیرم ... نباید هرگز بذارم این همه تحصیل بخاطر بی حوصلگی حروم شه ... اوم دستام عرق کردن، یه لحظه با همین دست های عرق کرده ترکو عوض می کنم و به گیگا عزیزدلم سوییچ می کنم و کش موی صورتیمو دور موهای تازه بلند شده ام که کلافه ام کردن و فردا تا نهایت کوتاشون می کنم می پیچونم و ادامه میدم و مهم نیست که امروز چند شنبه اس و ساعت چنده :) دو بامداد ... اصلا شب ها نوشتن مخصوصا در نهایت شب، یه صفای دیگه داره ... فقط ایکاش دستام انقدر عرق نمی کردن که مجبور نبودم انقدر فوتشون کنم ... اینا اثرات تمرینات زیاده ... چاکراهای دستم سوپر فعالن ... دارم فکر می کنم از اون نیمه های تاریک وجود یا قسمت های دارک چاکلتِ مورد علاقه ی زندگیم اینجا بنویسم یا نه ... من و وازریک ... کارهایی که می کنیم ... مراجع کننده ها ... توهماتشون ... حرف هاشون، دروغ ها و راست هاشون ... نکبت و فلاکت زندگیشون ... از بودن تو اتاقش لذت می برم ... هوم اصلا شبیه مطب پزشک نیست و به مراجعه کننده ها استرس وارد نمی کنه ... اینکه یه بخشی از اونجا و کارهای اونجا و دغدغه های اونجا باشم خیلی واسم لذت بخشه ... لعنتی اون اخرین نسخه رو دوست داشتم با خط تحریری انگلیسیم بنویسم واسش ولی وازریک گفت حالا کوتاه بیا هرویین :)) من اقای گل کلمو دوست دارم فکر کنم ... فکر می کنه گل کلمه ... و می خواد یه کارایی انجام بده که اره و اینا خیلی جیزس کرایستن ... این ترک گیگا منو یاد سرویس یونی می ندازه بعد از حسابی نگاه کردنش ... بعد از کلی واستادن و تماشا کردنش ... دلم براش تنگ شده ... ببینم امروز چند روزه که ندیدمش؟! ... حالا دست از نوشتن می کشم تا حساب کنم ... امروز یه چیزی حدود بیست و پنج روزه که ندیدمت ... این تابستونم خیلی زود می گذره و دوباره من و تو و اون نگاه ها ... این اهنگو که گوش می دم و می نویسم هی حس و حال اون وقت هام که خیلی دور نیست تو نوشتن هام میاد ... هی میای وسط خود به خود ... تو همیشه پایه ثابت نوشتن هامی مثل اون، استاری آیز ... شاید خیلی باهاتون اخت شدم و قطعا همینطوره ... تو مرد من بودی ... د وان، آی وانتد تو شِر مای لایف ویث! خب شاید باید یکمی به افکارم نظم بدم هان؟! الان زندگیم دقیقا به چند بخش تقسیم میشه! ... تحصیلات موسیقایی و پیانو و هنرجوها ... زبان و هنرجوها و تدریس و کنکور و ارشد و ... وازریک و پرونده ها و داروها و نسخه ها ... مراجع ها ... کتاب خوندن هام، موسیقی و فیلم ... متامورفسس! ... وای انگار نشستم تو سرویس از پشت شیشه با تموم خستگیم دارم این ترکو می نوشم و به تو و چشمات و نگاه اخرمون فکر می کنم ... حس می کنم الان میم داره با اون چشاش نگام می کنه ... استاری آیز من مثل هیچ دختری نیستم که تا حالا تو زندگیت دیدی ... اوه اون دیالوگ معروف ... : " من کسی رو حذف نمی کنم ..." اوم منم همینطور! میل به جاودانگی دارم می دونی ... اوم ... امشب یکم دیگه از متامورفسس رو خوندم ... حس می کنم گرگوارم ... لعنتی خیلی خوب می نویسه کافکایِ جان و می دونستم ... حس می کنم سوسکم وقتی می خونمش و حس اسارت و مسخ گرگوار واقعا ادمو روانی می کنه و منم روحم همین حسو عمیقا به چالش می کشه ... میخوام از خاطرات دانشجویی و حس و حال بچه ها و اساتید بنویسم ... باید برای هر استاد یه اسمی بذارم اونا کرکترهای داستانمن ... اوه مای گاد! داشت یادم می رفت برنامه ی تیاترم و بچه ها ... نمایشنامه و حفظیدنش! هلی شت :)) دارم فکر می کنم این ترک چقدر تو وجودم درونی شده و چقدر باهاش ته خلسه ام ... اوووف برنامه ی هاله رو ... وات د فاک عجب زندگی شلوغی ... هوم عاشقشم ... دارم فکر می کنم حدودا شاید چهل تا پنجاه تا گیگا دارم که فقط دو سه تاشو واسه استاری آیز فرستادم ... و معلوم نیست دیگه کی واسش دوباره اهنگ بفرستم شاید هرگز، هیچوقت ... راستی امروز دوباره راوی بهم تکست داد ... در واقع دایرکت ... منم که حساس، منم که مشغله از سرو ورم بالا میره ... وقت دارم با اون حرف بزنم؟! بچه شدی؟! :)) ... هوم ... دارم به اُخرایی دیوارهای دفتر وازریک فکر می کنم و میز دنجم اون گوشه ... کلا همه جای دفترش سرای من است انقدر هرویینم :)) ... یاد خانم ایکس افتادم ... در نهایت هیپنوتیزم گفت احساس سوختن می کنم ... بوی سوختنی میاد ... شایدم صدای جرق جرقِ سوختن چوب های بلوط هان؟! اوه زیادی رویایی نمیشه اونوقت؟ :) اوم باید نسبت به روزهای دیگه خیلی خیلی بیشتر و با حجم دو سه برابر ویس بگیرم ... تو هر شرایطی! هوم باید مثل اقام مارلون بیش از سیصد ساعت ویس داشته باشم ... اوووف باید واسه فلانی و بمانی نامه بنویسم! تکست های سفارشی هم ... اوه مای گاااد! (به سبک ریچیل تو فرندز بخونین) ... من تموم این کارارو انجام میدم ... در نهایت صبر و حوصله ... جیزس کرایست به من کمک می کنه و البته گاد ... اوه دیر لرد ... هی، من از دل و جون، خیلی دلسوزانه این دختر خوبو هلپ می کنم که هفت ایلتس رو بگیره و رو به افق های سوئد درحالی که گونه هاش صورتیِ گل انداخته شدن پرواز کنه ... آه به ترک منحصر به فرده گیگا سوییچ کردم و کاماااان ... میاد جلوی چشمم همون شبی که شاندل متولد شد! و البته که الان شاندل کسی نیست جز خودم و اون کرکتر شاندل کسی نیست جز استاری آیز! :) دارم می رقصم و حسابی روح و روانمو تکون می دم در حال نوشتن ... داریم با شاندل باهم سیگ می زنیم ... اونم از نوع برگ مرغوبش :) آااای ایموشنز ... ایموشنز ایتس لاو .... ایتس لااااو ... لعنتی سوسو زدن تجسم ... رویاهات تو دستاتن ... تو فقط یه بار زندگی می کنی ... پوت یور هارت این تو ایت! ناک دِم اووِر! ویث اِ وُرد، ویث ا لوک ... ویث اَن اَتیتود ... اوووف ایموشنز ... ایموشنز ... ایتس لاو ... اوووو ایتس لاو ... سه بامداده و بدجوری دارم می نویسمذو تکون میدم و چه عشقی، چه هیجانی، چه شوری ... اوه دیر لرد مقسی بوکو ... بعد از اینکه مسخ تموم شد فکر کنم نامه های کافکا به فلیسه رو استارت بزنم ... اوه ایموشنز ... ایتس لاو ... اخ اگه می تونستی الان منو ببینی ... که چه سری تکون میدم و کوکایین خونم سر به فلک می کشه در حالی که با بیت سنگین و کش دار موزیک رو کلیدهای نرم لپتاپ می کوبم و ایموشنز ... ایموشنز ... ایجانم ... اوه ... الان عطر تلخمو به گردن و مچ دست هام و مرداب ابی اتاق اسپری کردم و چه می کنه این فِیتِس تِرِیس آو مای پرفیوم ... اوووف ... ;)

M

یه برگه آچار پشت و روی فشرده رو تو این پنل لعنتی تایپ کردم و با یه اشاره دستم و یه رفرش فاکین همش پرید! :) ... خب قطعا دیگه چیزهایی که نوشته بودمو نمی نویسم .... به درک! این یه نشونه کوچک بود که یادم بندازه همیشه قبل از اینکه فکرشو بکنی اتفاق می افته! ... همیشه زودتر از اینکه فکرشو بکنی دیر میشه و قبل از اینکه فکرشو بکنی باید برای روزنامه اگهی تسلیت بفرستی ... فروغم ... ولی حتما امشب یه استوری می ذارم و براش می نویسم حتی یه جمله ... براش می نویسم که داشتم در نهایت شب تو وبلاگ شخصیم می نوشتم و یادت افتادم با ترک گیگا ... یاد باورهای اون شبم و فرو ریختن ... البته که حسابی برام کمرنگ شدن و دیگه حتی ردی هم نمونده شاید و حس بدی ندارم ولی به هرحال یه گوشه ذهنم هست ... یاد دستاش افتادم ... و اون روز که تو اتاقش بودم و با هم صحبت می کردیم و وقتی داشتم می رفتم دستشو گذاشت روی قلبش و با خوشحالی و یه روح ارضا شده از هم جدا شدیم ... اره ما دوتایی که همیشه رابطمون فول آو ریسپکت بود .... بِیسش همین بود ... نه احساسی و عاشقانه ... اون مرد من نبود و هرگز نمی خواستم که باشه فقط بهش حس خوب داشتم ... با اون سطح بالای سواد و ... هنوز صداش، ته صداش تو گوشمه ... " میشه من یه خواهشی بکنم!؟ می خوام برم چای بخورم چون اعصابم خیلی خورده توام برو برای خودت بریز بخور ... میشه خواهش کنم فلان؟! میشه من خواهش کنم؟ میشه؟!" هنوز و تا همیشه اون فایل صوتی تماسشو دارم ... هنوز همه چیز مثل قبله فقط من دیگه تصمیم گرفتم هیچوقت بهش تکست ندم و بذارمش واسه همیشه کنار تا یه خاطره باشه ... تا جای خالیمو حس کنه ... هرچند زندگی به من اموخت کسی که لیاقتتو نداره هرگز متوجه جای خالیت که نمیشه هیچ، قدر وقت هایی هم که بودی رو نمی دونه ... و اصلا چیزی براش مهم نیست و خب واسه منم مهم نیست ... من انقدر مُردم که دیگه هیچی مرگ منو  اثبات نمی کنه اره! من انقدر کشته شدم و نشدم که حسابی قوی تر شدم! ... دیگه همیشه می رم ... هیچوقت نمی مونم ... خودم میرم چون خاطرجمع تره ... و اگه زرنگ باشی تا حالا فهمیدی که من اصلا بدست نمیام که از دست برم! ... :) دیگه تو فرندهای اینستام ندارمش و استوری هاشو نمی بینم و خودش متوجه این شده ... ولی استوری هامو می بینه ... ولی اون بن ژوق، بن ژوقِ با تاخیر یک ساعت و نیمه ... بن ژوقِ با تاخیر های چند ساعتی گذشته هم نبود ... البته اون همیشه خیلی زود تکست بک می داد ... خب حالا که چی؟! به درک! ... من اینطور حس کردم و براساس احساسِ منطقم تصمیم گرفتم ... اون لحظه می خواستم حالشو بپرسم که پشیمون شدم و برای همیشه شمارشو پاکیدم اگرچه تموم تکست هاشو از روز اول تا به حال دارم ... ولی اخرش امشب یه استوی می ذارم ... و اگه شده فقط یه جمله می نویسم ... و نه جمله ای که فکر کنه هلاکشم ... خودش می دونه هرگز اینطور نبوده ... اه اون هنرجوی لعنتی هم گفت که فردا تدریسو شروع کنم ... لعنت بهش ... داگ تو همه روابط :) ... هی وسط نوشتن مکث می کنم و به این فکر می کنم که واقعا نوشتن اینا واجبه؟! اصلا اهمیت داره؟! من دارم واسه کی می نویسم؟! واسه خودم یا مخاطب!؟ خب که چی؟!... جیزس دوباره دارم میرم سر خونه ی اول ... بذار بنویسم ... اخرش مردنه :) ... هوم من دیگه براش اهنگ نفرستادم ... شاید اون دیگه مشوق من نیست ... اره زمان همه چیزو با خودش می بره .... و الان حس می کنم کم کم دارم عصبانی میشم چون عرق خودمو تو لباسم حس می کنم، گرممه! ... لعنتی ... دستامو روی گوشی های هنزفیری تو گوشم فشار میدم و اجازه میدم با فراز و نشیب موزیک، با این حجم دردناکِ فوران، هرچی هست بیاد ... جاری بشه ... دارم میدیتیشن می کنم ... خلسه و مدیتِیت ... اوووم ... لعنتی الان بلند میشم سیگار کنت استرابری فیلترمو اتش می زنم و کام پشت کام ... تو دل اتوبان نشسته بودم ... امروز، این غروب تو دل چمن ها و جاده ... متامورفسس می خوندم و سهراب ... چرا باید یادم بیادش؟! چرا باید به یاد بیارم؟! حالا به یاد هم اوردم که چی؟! ... می دونی دارم به چی فکر می کنم؟! اینکه مهم نیست کی بهت یه اهنگو داده، وقتی یادش می افتی، فقط وقتی یادش می افتی که با اون ترک بهش فکر کرده باشی اره! و شاید اون یادم نیفته و البته که می افته ... اون ترک خیلی خاصه و  کی خاص تر از من تو زندگی اون؟! اوووم ... آااااا ...

اوووف و هووووف و دیگر هیچ :))) چشمام حس می کنم دارن نبض می زنن :)) اره الان شش ساعتی هست که بی وقفه پای لپتاپم و یوتویوب و سمفونی های بی نظیر بتهون و ارکستر سمفونیک گادفادر و اقاااااام اسطوره ی دو عالم مارلون براندو :) تموم امروز می خواستم یه چیزهایی بنویسم که وقت نشد و الان دارم تلافیشو در میارم درست ساعت سه بامداد عاشقی :))) حالا زیادم عاشقانه نبود اشکال نمیدار :)) اوم ... امشب رسما متامورفسس یا همون مسخ کافکا رو به انگلیسی استارت زدم و پونزده صفحه خوندم و چه می کنه این نویسنده ... این کافکا ... هرویین کی بودی تو؟! :) حال می کنم باهاش ...حال کردم که همش فکر می کنم یه سوسک گنده شدم یا از تو سر و لباسم سوسک میاد بیرون ... وایی خدا کنه شب خواب سوسک نبینم که اصلا طاقتشو ندارم :)) ... همزمان هم دارم اینجا می نویسم هم به دوستم تکست میدم که چطور از پیله دراد و پروانه شه! اره ... بهش می گم به خودت عشق بورز ... این پیله هارو، ادم های داغون و عشق های دوزاری رو ول کن و پروانه شو! این عشقو به خودت بده ... می پرسه چطور؟! و براش میگم از قدرت خوب دیدن، خوب شنیدن و خوب خوندن و نوشتن! ... خب تا همینجا کیپ کام پلیز، بیکاز آیم اِ جیزس کرایست رایتر ... و بقیه اش بزودی :))