Solange :)

بوی تنت

مرا برمی‌ گرداند

به دوران پیش از خودم

پیش از آن که باشم ...

مگر پیش از تو

سیب هم وجود داشت؟!

 

#عباس_معروفی

می دانی؟
وقتی قبل از برگشتن فعل رفتنی در کار باشد
محبت خراب می شود
محبت ویران می شود
محبت هیچ می شود
باور کن
یا برو
یا
بمان

اما اگر
رفتی ...
هیچ وقت برنگرد

هیچ وقت ...

#نادر_ابراهیمی

به نام او

همین الان دالم پفک نمکی می خورم و دوئت پیانوی انیمیشن کرپس براید رو گوش می کنم و می فکرم ... حال خوبی دارم و دارم به این فکر می کنم که بعد از اینکه نوشتن تموم شد کدوم یکی از کارامو اول انجام بدم :)) می خوام شاهکار گوستاو فلوبر، رمان مادام بواری رو استارت بزنم ... قبلا ییار خوندمش ولی چون چند سال پیش بوده چیزی یادم نیست ... وقتی تموم شد می خوام یه شرح مفصل درموردش بنویسم :)) ... به عکس روی جلد کتاب که نگاه می کنم تصویر مادام بواری رو می بینم با اون چشم های مات که مشخص نیست قهوه ای تیره اس یا مشکی ... دقیقا یاد چشم های صمد افتادم! مخصوصا اون مات بودن خاص ... انگار چشم های خودش ... :)) یه حالت مرموزی تو این چشم ها هست که خیلی می دوستمش! :)) ... جدا از مادام بواری دارم به همه ی این بلاگ هایی که دنبال می کنم و داستان هاشون فکر می کنم ... هر بلاگ یه زندگیه ... دارم فکر می کنم که زندگی واقعا چقدر در جریانه لامصب! :)) و من اصلا نمی تونم به پاش برسم ... دوست داشتم می تونستم همه ی این بلاگ ها رو یک به یک تموم پست هاشونو مرتب دنبال می کردم ولی افسوس ... درسته که دنبال می کنم ولی زمان خیلی زیادی می گیره و من بجز این بلاگ های بیان کلی بلاگ دیگه هم دارم و سایت اینوریدر هم هست و سایت های نویسندگی و جدا از اون مطالعات ازاد خودم و مطالعات درسی و موسیقی و ... :)) دارم به این فکر می کنم که تو هر ثانیه که می گذره زندگی ها مدام دارن رقم می خورن با اتفاق های تلخ و شیرین ... با خاطراتی که میان و می رن ... با لحظه هایی که تا ابد ثبت می شن و گریزی که هیچ گریزی ازش نیس :)) ... هر چی به این زندگی و تلخ و شیرین هاش فکر می کنم؛ می بینم خیلی می دوستمش اگر چه خیلی لانتوری و خاکستریه، ولی لذت ها و دلخوشی های زیادی داره ... به قول سهراب جان : "دلخوشی ها کم نیس!" ... همین الان دارم اهنگ جدید استاد جان رو گوش می کنم که اوایل هفته منتشر شد! ... لامصب عجب صدای بم و خواستنی ای داره! با صداش پرت میشم! ... عصر بهش تبریگ گفتم واسه اهنگ خیلی نایسی که خونده و بهش گفتم همین روزا میام و حسابی غافلگیرت می کنم ... گفت: "جووووون دوست دارم لعنتیییییی" ایجاااانم :)) می خواد منو بخوله ... گفتمش منو نخور، من گناه دارم :)) ... الان دارم تو تلگرام واسش لب می فرستم :)) ... می خوام روانیش کنم :))) ... خیلی خبیثم! تو روحم :))) ... الان دارم با اهنگ و صداش حسابی حال می کنم ... خیلی عاشقانه اس ... به کلاس اواز و استاد جان خیلی حس خوب دارم ... هیجان های زیادی تو راهه :)) ...  جاااااانم :) ...

 به نام او

و دوباره من و قلم و حرف های نگفته و خاطراتی که دارن با سرعت نور میان و محو میشن ... امروز امتحان نامه نگاری لعنتی داشتم! دیشب اصلا درست نخوندم و درواقع می تونم بگم اصلا نخوندم چون روی مود نبودم و دیگه از بس واسه این درس لعنتی در طول ترم حرص خوردم حسابی کلافه و خسته شدم ... دیشب با وجود خستگی مفرط از استرس   تا خود صبح خوابم نبرد! پنج صبح خوابم برد و تا اومد خوابم عمیق شه ساعت لعنتی هی زنگ زد و بیدار شدم به اجبار و اعصاب خورد! و چه روزی شد! خیلی خسته بودم و چشم هام می سوخت ... خیلی برام نفرت انگیز بود که تو این روز سرد برفی برم یونی و امتحان بدم ... اونم امتحانی که هیچی واسش اماده نکرده بودم و بشدت از خودشو استادش متنفر و می دونستم که می افتم ... البته نمی خوام از لطف خدا ناامید بشم ... خلاصه هر طور بود رفتم امتحان دادم ولی چون قرص قلبم رو قبل امتحان نخورده بودم، و خوابم اصلا کافی نبود و چیزی هم نخورده بودم و تحت فشار و استرس شدید بودم، سر امتحان خیلی حالم بد شد ... تپش شدید، پانیک لعنتی، معده درد، سرگیجه و دلپیچه ... وای! خدا به روز دشمنم هم نیاره! ... هر ان نزدیک بود با سر برم تو برگه ... اصلا نمی تونم بنویسم ... ذهنم کار نمی کرد ... نه بلد بودم نه حوصله نوشتن داشتم و از همه مهم تر این درد لعنتی روحی و جسمی در توانم نبود ... چند بار می خواستم از استاد اجازه بگیرم برم قرصمو بخورم اما می دونستم اگه کسی از سر جلسه بلند بشه یعنی تقلب و کلا باید برگه اش رو بده ... انقدر حالم بد بود می خواستم همون اول برگه رو بدم و هرچه زودتر برگردم خونه ولی به مردن مردن، می نوشتم و به خودم می گفتم تحمل کن، اگه تا حالا نمردی از این به بعد هم نمی میری ... به خودم التماس می کردم و می گفتم فقط یه کلمه ی دیگه بنویس ... وای ... خلاصه به هر جون کندنی بود فقط سعی کردم یکی از نامه ها رو بنویسم و دوتای دیگه رو ننوشتم و برگمو دادم و سریع  از کریدور زدم بیرون و ... ساعت یازده رسیدم خونه، از دوازده تا سه و نیم خوابیدم، اما کافی نبود و هنوز چشم هام دارن می سوزن ... الان هم می خواستم باز نوشتن رو به فردا موکول کنم ولی به خودم نهیب زدم که لانتوری هر طور شده بشین بنویس ... خوابو مهار کن ... این چند روز خیلی اتفاق ها افتاد و بخاطر بی حوصلگی و هزار مشغله فکری که دارم هنوز خودمو پیدا نکردم و نمی دونم می خوام چیکار کنم ... و اینکه دستم نمیره بنویسم ... الان دارم یکی از اهنگ های بلک فیلد رو گوش می کنم ... عجب بیسی داره، خیلی عالیه ... دارم سعی می کنم از اهنگ لذت  ببرم ... بیحال و شل و ولم و خوابم میاد و چشم هام خمارن ... دارم بیهوش میشم! ولی شدیدا مقاومت می کنم ... دارم به هزارتا مشغله ی فکریم فکر می کنم ... و همین الان اهنگ رو عوض کردم و دارم کلد واتر دیمین رایس رو گوش میدم آه ... میگه اب های سرد، اب های سرد منو احاطه کردن و تو می دونی؟! ... اه، می شنوی صدامو؟! می تونی بشنوی؟! ... غم سنگین این اهنگ رو با بیس های محکم کشدار، خیلی دوست دارم ... الان خیلی داره بهم فشار میاد که باید تسلیم خواب لعنتی بشم ... ارزومه خوابم خیلی کم باشه ... ارزومه بتونم در طول شبانه روز با چهار ساعت خواب کاملا فول باشم، لعنتی! ... اما باید هشت ساعت بخوابم و شاید بیشتر ... باید فردا که بیدار شدم و کلا در اسرع وقت به این افکار درهم برهم لانتوری یه نظم درست حسابی بدم ... باید پارتیشن بندی کنم ... باید یه روز بشینم به خودم و کارهام فکر کنم، و یه روز به صمد و تمام ماجراهاش تو این مدت ... حالا که ترم تموم شده و چیزی تا پایان امتحانات نمونده، باید بشینم تمام ترمی که گذشت رو کاملا انالیز کنم و مو رو از ماست بکشم بیرون ... باید بشینم به پروسه خوندن و نوشتنم فکر کنم، به کلاس اواز و نقاشی رنگ و روغن و درس خوندن ... باید به اینده و اهداف و برنامه هام فکر کنم! خیلی جدی! خیلی ...

به نام او

ان روز نمی شد پیاده روی کرد؛ در واقع، صبح، یک ساعت میان بوته زار بی برگ پرسه زده بودیم، اما از موقع ناهار به بعد (خانم رید وقتی مهمان نداشت زود ناهار می خورد) باد سرد زمستانی ابرهای چنان تیره و ملال اوری با خود اورده بود و باران چنان در تن ادم نفوذ می کرد که پیاده روی و استفاده از هوای ازاد حالا دیگر اصلا امکان نداشت.

- من از این موضوع خوشحال بودم. برای اینکه هیچوقت پیاده روی های طولانی، مخصوصا در عصر های سرد، را دوست نداشتم، چون بعد از بازگشت به خانه - در هوای نیمه تاریک و سرد غروب که نوک انگشت های دست و پایم بعد از سرما بی حس شده بود - قلبم از سرزنش های بِسیِ دایه جریحه دار می شد و از مشاهده ی حقارت جسمی خود در برار الیزا، جان و جیورجیانا احساس خفت می کردم.

در این موقع الیزا، جان و جیورجیانا در اتاق نشیمن دورِ "مامان" خود جمع شده بودند و او که عزیزدردانه هایش را در کنار خود داشت کاملا خوشحال بنظر می رسید (چون عجالتا نه دعوایی بود و نه سر و صدایی) . مرا از پیوستن به جمع خودشان منع کرده و گفته بود : "متاسفانه ضرورت ایجاب می کند تو را از خودمان دور نگه داریم. تا وقتی بسی به من نگوید (و خودم شخصا مشاهده نکنم) که تو با جدیت زیاد وضع مطلوب تر و مناسب تری بر حسب سن و سالت پیدا کرده ای و تا وقتی نبینم که رفتارت شایسته تر و دلنشین تر شده باید تو را از امتیازات مخصوص بچه های مودب و بانشاط  محروم کنم."

پرسیدم : "مگر بسی گفته من کار بدی کرده ام؟"

- "جین، من از ادم های کنجکاو و ایراد گیر خوشم نمی اید؛ از این گذشته، برای بچه عیب است که با بزرگترهای خود اینطوری حرف بزند و از انها سوال کند. برو یک گوشه بنشین، و تا وقتی نتوانی به طور شایسته حرف بزنی ساکت بمان."

یک اتاق کوچکِ صبحانه کنار اتاق نشیمن بود؛ اهسته خود را به انجا رساندم. در ان اتاق یک قفسه کتاب بود. کتابی، که سعی داشتم مصور باشد، از میان کتاب ها انتخاب کردم. رفتم بالای کوی درگاهی پنجره، پاهایم را مثل ترک ها زیرم جمع کردم و چهار زانو نشستم. پرده ی زخیم سرخی را که تقریبا نزدیکم بود کشیدم و خود را کاملا از چشم اهل خانه پنهان نگه داشتم.

چین های پرده ی سرخ مانع از دیدن چشم انداز طرف راستم بود، و در طرف چپم شیشه های شفاف پنجره حفاظ خوبی بود اما مرا از سرمای خشک هوای ان روز، که یکی از روزهای ماه نوامبر بود، حفظ نمی کرد. بعد از ورق زدن هر چند صفحه ای از کتاب به محیط اطرافم در ان بعد از ظهر زمستان خیره می شدم : در دوردست ها انبوهی از مه کم رنگ فضا را پر کرده بود، و در نزدیکی منظره ی علفزار مرطوب و بوته های سرما زده ای به چشم می خورد. بارانِ تند و بی وقفه همه چیز را می کند و با خود می برد، و این پیش در امد یک طوفان درازمدت و ملال انگیز بود.

پ.ن : از اون جایی که رونویسی از اثار بزرگان یکی از بهترین تمارین نویسندگی محسوب میشه، از همین امروز استارتش رو زدم :) جین ایر رو قبلا یه بار خوندم و دنبال فرصت ام که حتما واسه بار دوم بخونمش ... نثر کتاب، توصیفات و پردازش داستانی شارلوت برونته رو خیلی دوست دارم، واقعا فوق العاده اس ... :)